هیچ به نظر نمی رسد که این انسان است اشرف مخلوقات
زمان بر اسب عمر سوار است و به تاخت می رود
حتی لحظه ای را برای ما صبر نخواهد کرد
دیری نمی ژاید که ما هم
صاحب گیسوان سفید خواهیم شد
شب سردی است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای، این شب چقدر نزدیک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.